رمان ها

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    سلاااام به همه دوستای گلم این وبلاگ رو ساختم به 2 دلیل :

    1-شما

    2-علاقه من به کتاب

    نویسنده : مرضیه بازدید : 31 تاريخ : پنجشنبه 11 ارديبهشت 1393 ساعت: 16:38
    برچسب‌ها :

    خلاصه:دختری به اسم یلدا که به دلیل فوت مادر و پدرش با یکی از دوستان صمیمی پدرش زندگی میکنه.بچه های اون مرد(حاج رضا) خارج از کشور هستن بجز پسر کوچکش که به دلایلی از پدره کینه به دل داره و اونم تصمیم داره از ایران بره...
    خلاصه اینکه حاج رضا با شرط و شروط خاصی از یلدا میخواد که با همین پسر کوچیکه(که تابحال یک بارم یلدا رو ندیده)که اسمش شهابه ازدواج کنه و به مدت شش ماه با هم تو یه خونه زندگی کنن.اخلاق شهاب هم از اون جوریاست که نمیشه با یه من عسل نگاشون کرد.مغرور از خود راضی و در عین حال خوشتیپ و جذاب
     قصد اصلی حاج رضا این بود که اونا به هم علاقه مند بشن.در این بین اتفاقاتی میفته و حرفهائی زده میشه و روزهائی میگذره که شرحش رو باید خودتون بخونین...

    نویسنده : مرضیه بازدید : 19 تاريخ : يکشنبه 21 ارديبهشت 1393 ساعت: 20:05
    برچسب‌ها :

    سالها پیش ... وقتی هنوز چشم به دنیا باز نکرده بودم حوادثی رخ داد که تاثیرش را مستقیم روی زندگی من و تو گذاشت ... شاید هیچ کس تصورش را هم نمی کرد یک عشق اتشین در گذشته باعث یک عشق اتشین دیگر در آینده شود ... اما به خاطر زهری که گذشتگان از عشق چشیدند عشق ما نیز باید طعم زهر به خودش بگیرد ... باید تقاص پس بدهیم ... هم من هم تو ... تقاص گناهی که نکردیم ... تو به من استواری را یاد بده! من شکننده ام ... من از جنس بلورم ... من لطیفم ... نگذار بشکنم ... برای شکستنم زود است! دستم را بگیر ... تنهایم نگذار ... نگذار این تقاص بی رحمانه روحمان را به کشتن بدهد ... نگذار ... بگذار این زنجیره گسسته را من و تو پیوند بزنیم ... بگذار این کینه ها را از بین ببریم ... بیا با هم باشیم که تو از منی و من از تو ... تو نیمه دیگر وجودمی ... کسی هستی که قبل از دیدنت می شناختمت ... حست می کردم ... با من بمان ... این تقاص حق من و تو نیست ... هیچ وقت باور نمی کنم که بلور وجودت شکسته باشد ... همان خورده شیشه ای که بقیه می گویند را تو نداری ... نه نداری ... منم ندارم ... نمی خواهم باور کنم که تو وسیله ای شدی برای تقاص پس گرفتن ... نگو که دارم خودم را گول می زنم! شاید تو خودت خواستی ... شاید هم نه! شاید فولاد آب دیده شدی زیر بار غم این عشق ... بین دو راهی و تردید گیر افتاده ام ... بین مرد بودن و نامرد بودن تو ... کمکم کن ... این راه که می روی به ترکستان است ... شاید هم نه ... قسمت است ... هر چه که هست من خود را به دست تو می سپارم ... تو برو و مرا بکش به هر سو که دوست داری ... من را با قسمتم پیوند بزن و خودت را با ....حسوددلشکسته

    نویسنده : مرضیه بازدید : 19 تاريخ : يکشنبه 21 ارديبهشت 1393 ساعت: 20:00
    برچسب‌ها :

    ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام اینم یه رمان دیگه

     خلاصه:بهار یه روز که از مدرسه میاد خونه متوجه ماشین ناشناس
    میشه که درخونشون پارکه که مسیر زندگیش و تغییر میده.....و..

    امیدوارم دوست داشته باشینقه قهه

    نویسنده : مرضیه بازدید : 26 تاريخ : يکشنبه 21 ارديبهشت 1393 ساعت: 19:55
    برچسب‌ها :

    من این داستان رو هنوز تموم نکردم ولی خوب بود.

    خلاصه:
    داستان درمورد دختری به اسم ترساست که دو سال پشت کنکور مونده الان منتظر جواب کنکور... مادر ترسا چند سال پیش فوت کرده ترسا با پدر و مادربزگش (عزیزجون) زندگی میکنه.خواهر بزرگش هم ازدواج کرده . ترسا آرزو داره که بره کانادا و اونجا ادامه تحصیل بده ولی پدرش به دلیل تجربه ی تلخی که در رابطه با فرستادن آتوسا(خواهر ترسا)ب ه خارج داشته تحت هیچ شرایطی راضی نمیشه که ترسا رو بفرسته کانادا، به همین خاطر همین ترسا و دوستاش سعی دارند با همفکری هم راه حلی برای راضی کردن پدر ترسا پیدا کنند که موفق هم میشند ولی برای عملی شدن این راه حل یه سری اتفاقاتی میفته و شخصی وارد زندگی ترسا میشه که مسیر زندگیشو عومیکنه،

    نویسنده : مرضیه بازدید : 35 تاريخ : پنجشنبه 11 ارديبهشت 1393 ساعت: 16:51
    برچسب‌ها :

    این داستان رو نخوندم اما تعریف زیااااد شنیدم:

    خلاصه:

    داستان راجع به دختری ست به نام شیدا که از پنج سالگی پیش یک خوانواده دیگه بزرگ میشه…همون خوانواده یک پسر داره به اسم شاهرخ که چشم دیدن دختره رو نداره ولی………..

    نویسنده : مرضیه بازدید : 38 تاريخ : پنجشنبه 11 ارديبهشت 1393 ساعت: 16:20
    برچسب‌ها :

    این رمان بهترین رمانی بود که خوندممحبت

    خلاصه:

    خندونکپسری با پدر و مادرش بحث میکند و از خانه بیرون میرود در راه چند نفر را میبیند که دارند پسری را کتک میزنند او پسر را نجات داده اما بعد می فهمد او دختر است و.....خندونک

     

    نویسنده : مرضیه بازدید : 35 تاريخ : پنجشنبه 11 ارديبهشت 1393 ساعت: 16:12
    برچسب‌ها :
    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها